♥جـــــــــــوروا وب♥
خوبین؟ سال جدید رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم سال 91 سالی واقعا جدید و خوب و خوشی برای همتون باشه. یکم واسه تبریک گفتن دیر شده دیگه البته خب من که بی گناهم چون بعد 60 روز تونستم مرخصی بگیرم و بیام.که بدی و خوبی هم داشت اونم این که چهارشنبه سوری و لحظه سال تحویل رو تو خدمت سربازی بودم و خوبیشم اینه که امروز 7 فروردین که تولدمه تونستم خونه و پیشه خانوادم باشم.واااای تولدم هم مبارک. چن عکسی اونجا گرفتیم که اگه بهمون بدن براتون میزارم که ببینین. من که نبودم ببینم تو این 2 ماه چه بلایی سر نت و وبلاگ اینا آوردین اما امروز که اومدم ای فک کنم که ظاهرا همه چی آرومه. و در اخر این که ممنون از این که تو این مدت که نبودم به وبلاگم اومدین و کامنت گذاشتین.خوشحالم کردین مرسی از همتون.
شهین خانم و مهین خانم توی خیابون به هم رسیدن ،بعد از کلی احوالپرسی و چاق سلامتی شهین خانم پرسید :راستی از دخترت چه خبر؟ دوسالی باید باشه که ازدواج کرده ، از زندگیش راضیه ؟ بچه دار شد؟ مهین خانم یه بادی به غبغب انداخت و گفت : آره
جونم ،این پسره ، شوهرش ، مثل پروانه دور سرش می چرخه ، اون سال اول عروسی
که دایم مسافرت بودن ، همه جا رو رفتن دیدن ، عید اون سال هم رفتن اروپا
برای من هم یه پالتوی خیلی قشنگ آورده بود ، تو کار های خونه هم نمی گذاره
دست از سیاه به سفید بزنه ،وقتی هم که حامله بود دیگه هیچی ، اینقدر بهش می
رسید حالا هم که بچه اشون به دنیا اومده تا پوشک بچه رو هم این عوض میکنه ،
آره شکر خدا خوشبخت شد بچه ام . شهین خانم گفت شکر خدا ، ببینم پسرت چیکار میکنه از زنش راضیه !؟ مهین خانم یه آهی کشید و یه پشت چشم اومد که ای خواهر نگو که دلم خونه ، پسر بد بختم هر چی در میاره همش خرج مسافرت این
دختره میکنه ، انگار زمین خونه اشون میخ داره اون سال اول که اصلا توی
خونه بند نبودن ،اصلا فکر نمیکرد که بابا این بدبخت خرج این همه سفر رو از
کجا بیاره ، بعدش هم عیدیه رفتن دبی ،دختره برا ننه اش رفته بود یه پالتو
خریده بود ۱۰۰ دلار، پسره شده حمال خونواده زنش، طفلک بچه ام توی خونه عین
یه کلفت کار میکنه ،زنه دست از سیاه به سفید نمی زنه ، حامله که شده بود
این پسره دیگه رسما شده بود زن خونه،بعد هم که زایمان کرد حتی پوشک بچه اش
رو میده این پسر بد بخت عوض میکنه ،
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر
ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم،
هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش
شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای
همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که
تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را
ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی
فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق
بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که
می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین
شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع
های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را
برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد. بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم
نخند به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری. نخند به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند. نخند به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. نخند به دستان پدرت، به جاروکردن مادرت، به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد، به راننده ی چاق اتوبوس ، به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد، به راننده ی آژانسی که چرت می زند، به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند، به مجری نیمه شب رادیو، به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد، به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند، به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد، به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی، به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان، به پسری که ته صف نانوایی ایستاده، به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده، به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید، به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد، به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی، به هول شدن همکلاسی ات پای تخته، به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی، به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی، نخند نخند ، دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند! آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند، بارمی برند، بی خوابی می کشند، کهنه می پوشند، جارمی زنند سرما و گرما می کشند، وگاهی خجالت هم می کشند،…….خیلی ساده
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس اداره گفت: “شما همه جزو تیم ما هستید. شما
اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا
که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود
بیرون کنید.”
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان اداره کاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس اداره به آنها سر زد و گفت: “می دانم که شما خیلی سخت
کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید
شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس اداره رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: “کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟”
یکی ازآدمخوارها با اکراه دستش را بالا برد.
رهبر آدمخوارها گفت: “ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و
مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را
خوردی و رئیس متوجه شد؟!
از این به بعد لطفاًافرادی را که کار می کنند نخورید.
آره خواهر طفلکم بدبخت شد !


| Design By : Night Melody |

